ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن داستان زندگی شیرین پیرزن

داستان زندگی شیرین پیرزن :

یک روز از روزها پیرزنی در روستایی زندگی می کرد یک روز به آن خبر می دهند که مسابقه ای در راه است پیرزن به خانه دخترش می رود و به دخترش خبر مسابفه را میدهد ومی گوید برنده آن یک ویل در لب دریا هدیه می دهند و پیرزن به کل مردم اون روستا خبر می دهد آن های که می دانند و آن های که نمی دانند به همه خبر مسابقه را می دهد مانند همین شور و نشاط که در شبکه سه صبح روز های جمعه ساعت ۸شبکه سه سیما نمایش می دهند
پیرزن دیگر می خواهد از شادی بال در بیاورد انگار دیگر برنده شده است و دیگر همه آرزو هایش برابرده شده است ولی به نظر می رسد توی خیال خود است ولی پول برای گرفتن بلیت ندارد ولی می رود از پسرش پول قرض می گیرد و می گوید بعد از مسابقه بهت بر می گردونم پسرش از حرف های مادرش شاخ در می آورد می گویید مادر چه مسابقه ی چه کشکی مسابقه دیگه از کجات در آمد دیگه پس من خودم پول از کجا بیاورم برای شرکت مسابقه
پیرزن به پسرش می گویید : که تو مردی می تونی از مردم قرض بگیری من که یک پیرزن هستم جز شما کی در دارم تا قرض بگیرم تو مردی از یه جا می تونی قرض کنی بدی بعد به صاحبش داری کار می کنی من از کجا بیارم اگه قرض کنم بعد بدمش بای برم باید برم برای ثبت نام من میرم بای یه دختر میاد برای ثبت نام میگه من آرزو های زیادی دارم تو ذیگه پیری به دردت نمی خوره پول و یا ویل می خواهی چیکار کنی دیگه یه پاهات لبمرگه اگه خدا کمک کنه دیگه اگه موقعه مردنته دیگه بسته پیرزن می گوید : من را با خودن مقایشه نکن من امید و آرزو های فراوان دارم من مثل تو نیستم که به دنبال پول و مقام و یا چیز های زود گذر باشم من دیگر وقت حرف زدن با تو را ندارم من که دیگه مثل تو هستم دنبال یک فکر برای برنده شدن در مسابقه و یک راه خوب پیدا می کنم من مثل تو نیستم که به دنیایی الکی دل به بستم بای پیرزن میره خونه قرآن و نماز می خوانه تا خداوند به آن کمک کند در مسابقه پیروز شود من هم به اون و حرف های اون در نماز : گوش می دهم با خدای خود که تعریف می کند به خدای خود می گوید من در دنیا هیچ چیز ندیدم حداقل بگذار تا من در این مسابقه برنده بشم و یل را ببرم من از کوچکی خیلی دوست داشتم یک ویل تو شمال داشته باشم من عاشق شمال هستم من به شمال عشق می ورزم من در دنیا به سه چیز عشق ورزیدم ۱. دوست ۲. همسایه ۳. کبوتر بازی من خودم دوره ایY کبوتر باز ها دوست زیاد دارند مثلY معمول کبوتر باز بودم دوست زیاد داشتم دیگر پول ندارم تا کبوتر بازی کنم همه کبوتر هایم را دزد برد من هم دیگه نگرفتم پیرزن بعد به خانه دخترش می رود با دختر خود حرف می زند و می بیند که دختر ناراحت است می پرسد دخترم چرا ناراحتی دختر می گوید : من از دنیا چیزی ندیده ام تو حداقل ببین من اگه مسابقه را ببرم به تو پول می دهم تا بروی کل دنیا را بگردی البته بدون شوهر چون شوهر به درد آدم نمی خورد در دنیا شوهری به درد می خورد که جلوی پای زن در شب عروسی دست عروس را بوس کند اگر دامادی این کار را کند در دنیا عاشق تو است و دیگر کسی را به جز همسرش دوست ندارد و دیگر بعد از مرگ زنش هم زن نمی گیرند چون کسی رو کسی جز همسر قبلی اش دوست ندارد دوست نخواهد داشت یعنی روزی که همسرش را از دست بدهد آخر عمر اوست دختر می گوید : آره مامان راست می گویی پیرزن می گوید : بله این از رسم عاشقی دوتا جوان بود که من بهت گفتم هنوز هم زن نگرفته باشه مامان من هم همسرم را کاری می کنم تا دست من را بوس کند پیرزن از دخترش می گوید اگر در خواب ببینی که همسرت دست تو را همین طوری الکی بوس کند باید خودت را برای یک شب رمانتیک آماده کنی باید برای همسر خود تیپ بزنی خودت را خوشکل کنی هر شب یک مد تا شبی که مد نظر است به تو بیاید باید خود را برای همه چیز آماده کنی دختر می گوید : چشم مادر جون من از امشب شروع می کنم به تیپ زدن پیرزن می گوید : من دیگه برم مسجد موقعه نماز است باید با خدای خود کمی صحبت کنم تا شاید حرف بنده اش را گوش کند تا حال که گوش نکرده است حال بگوییم شاید باری دیگر گوش کند ما : همین طور می گویم شاید گوش کند به خدای خود می گوید من در دنیا هیچ چیز ندیدم حداقل بگذار تا من در این مسابقه برنده بشم و یل را ببرم من از کوچکی خیلی دوست داشتم یک ویل تو شمال داشته باشم من عاشق شمال هستم من به شمال عشق می ورزم من در دنیا به سه چیز عشق ورزیدم ۱. دوست ۲. همسایه ۳. کبوتر بازی : بعد از درد دل با خداوند یک شعر می خواند با خود می گوید توانا بوود هر که دانا بوود بعد یک نفر می گوید حال شاید یکی توانا بود ولی دانا نبود باید چه کار کرد می گوید باید برود با همان میزانی که دانا است فکر کند و بیندیشد تا به جایی برسد و راهی دیگر هم دارد دانایی خود را افزایش دهد با تحقیق دانشمندان من می خواهم که در این دنیا اولین نفر باشم که به دنیایی را به نام دنیای کری بسازم یعنی دنیا کر شده توسط انسان هایش من به این دنیا اعتقاد ندارم به آخرت اعتقاد دارم من در این دنیا باید از مردم بخواهم تا مثل این پیرزن باشند هم می خواهد مسابف را ببرد و هم می خواهد دنیایی به نام کری را بسازد من و دیگر سه روز دیگر تا مسابقه نمانده است و پیرزن شب و روز دعا می کند و روزه می گیرد و بعد برای پیرزن می گویند %بیشتر از۶۵ که تو رایگان در مسابقه شرکت کن و برنده شدن تو دیگران است و تو برنده مسابقه می شوی شک نکن پیرزن هم می رود در مسابقه شرکت می کند و دو روز دیگر مانده است تا مسابقه پیرزن در خانه دخترش می ماند تا به دخترش کمک کند و بعد پیرزن به شمال می رود خانه ای را که برای مسابقه به برنده آن می دهند می بیندو امیدش بیشتر می شود وبه دخترش می گوید انشاا با هم اینجا زندگی می کنیم همراه با بچه هایت
دختر راست می گوی مادر Y : واقعا پیرزن : آره دخترم دختر : ممنون مادر ولی از کجا معلوم که شمابرنده مسابقه هستید %از همه آدم ها بیشتر حق برنده شدن داده۶۵ پیرزن : چون من شده ام چون که سن من زیاد است و پول بیلیط هم ندادم برایم رایگان است دختر : چه خوب مادر پس پولی که از برادرم گرفتی چی شد پیرزن: اون را سپرده گذاشتم تا یک ماه بعد سودش را بگیرم بدم برادرت دختر : آفرین مادر جان این فکر عالیست پیرزن : آره خب دخترم من از لحاظ فکر و عقل از تمام جوان ها مملکت قوی تر هستم خب من زن قدیم هستم زن حال را که دیدی : وای مامانمینا وای دختر قدیم مثل شیر بود دختر جدید مثل شیر هستند ولی پاستوریزه از یک پرنده خونه گی برابر لغرر تر از۱۰۰ هم می ترسند ولی زن قدیم از شیر زن حال کیلو پی۲۰ کیلو چربی و ۱۰۰ این زن های جدید هستند زن های حال و دمه دارند من یادم هست که شب تا صبح کار می کردیم زن حال از خواب بلند میشه و۱۰ می خوابه فردایش ساعت ۷ هم شب ساعت توقعا هم داره تا ناهار برایش بپزی و بری سر کار یک روز دیگر هم به مسابقه نزدیک می شود و دیگر پیرزن از زندگی سیر شده است با خود می گوید فردا برسد من برنده می شوم و به زندگی ام سر و سامان می دهم و در دنیا به کمال آرامش می رسم : روزی که پیرزن منتظرش بود رسیده است از پیرزن می پرسند در هوای ابری از چه حیوانی باید فرار کرد می گوید : ببر می پرسند چرا می گوید چون ببر ها در روز های ابری ببر خواب است و اگر بفهمد که پیشش هستی می فهمد و تیکه تیکه ات می کند وبه پیرزن می گویند آفرین ت برنده خوش شانس مسابقه ما هستی و ملیون پول تبریک می گوییم۵۰ بهتون برای برنده شدن ویل و پیرزن کلید ویل را می گیرد و با دخترش و می روند وسایلشان را جمع می کنند تا بروند ویل می گوید از دخترش نظرت چیست تا بروم برادرت را هم بگویم بیاید آن هم اونجا دختر می گوید: آره داداشم اینجا چه کار کند تنهایی برو بگو تا بیاید پیرزن میره پسرش هم میاره با هم می روند ویل وقتی می رسند ویل پیرزن از خوش حالی می خواهد بال در بیاورد و دیگر بعد از مسابقه یک هفته ای می گذرد و بعد که از ویل خسته ملیون یک ماشین می گیرد و می رود۵۰ شده است می رود با گواینامه هم می گیرد و می رود تو جاده می گردد کل ایران را می گردد از مشهد گرفته تا شلمچه جای خون شهیدان و پهل اصفهان و روستای بند امیر در فارس مرودشت و شیراز مرقد امام موسی کاظم )ع(و رودخانه سیوند و رود خانه بم و نقش رستم و تخت جمشید و جاهای خواصی دیگر …
و بعد می رود پوستش را می کشد و عمل بینی می کند در حالی که خودش در اول داستان از آن های که دماغ عمل می کنند بدش می آید
: بعد داستان را بگو ول کن این رو پیرزن می گوید من در دنیا خوشی نکردم هنوز پیرزن از کشور و وطن خود خارج می شود و زندگی با شوهر جدید و محتاد خود شروع می کند و بعد شوهرش می میرد و بر می گردد ایران سال مال و اموال شوهرش را بال می کشد و۲ توی اون ویل بعد از می رود عمل زیبایی و مو می کارد و در زندگی بعد از بیست سال بعد از مردن شوهرش علی پیرزن هم می میرد و خوش گذرانی به دختر پیرزن می رسد و اون هم مثل مادرش با مردی محتاد ازدواج می کند شروع می کند و بعد شوهرش می میرد و بر می گردد ایران توی سال مال و اموال شوهرش را بال می کشد و۲ اون ویل بعد از می رود عمل زیبایی و مو می کارد و در زندگی بعد از بیست سال بعد از مردن شوهرش حمید دختر پیرزن هم می میرد.

منتشر شده در تاریخ: ۲۶ تیر ۱۳۹۵
,