ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن داستان مهران و گلی و دوستانش

داستان مهران و گلی و دوستانش :

محمد من دوستتم مبادا این راز و داستان را به کسی بگویی من از این جا شروع می کنم
من نمی دانم یک دختر را دیدم وقتی می خواستم برم فلش بخرم همیشه جلو چشم است من نمی دانم چی کارش کنم همش این دختره تو زهنم است من نمی دانم چرا که این دختر تو دلم این قدر جا کرده است من تعجب کردم که اسم دختر دایی هم را یادم می رود ولی این را یادم نمی رود محمد می گوید :ایشالا مبارک بدو یالا مبارک بدو
مهران می گوید :خجالت نکشی خب بچه من باید چه کنم رفیق من که دوستت دارم من باید چی کار کنم رفیق من که این قدر دوسش دارم حتی خونه شان هم بلد نیستم ولی هر روز که می روم مدرسه می بینمش یک روز بیا در مدرسه من وایسا تا با هم تعقیبش بکنیم ببینیم کجا می رود میایی یا نه پایه ای یا نه خب باشه پس حالا میایی در مدرسه ام یا نه
میگه باشه میام به شرطی که با من بیایی من هم برم پیش عشقم که اندازه یک دنیا دوستش دارم
من میرم با عشقم ولی تو هم یادت باشه که من هم میام با تو با هم بریم ولی باز هم یادت باشه
من هم مثل تو در دنیا یکی را دوست دارم
که اون هم عشقم گلی است حتی اگر هم شده من تمام وسایل مغازه را می فروشم و با پول زیاد به دنبال گلی می گردم تا آن را پیدا کنم من نمی دانم این چه حسی است که من را ول نمی کند حالا یا عاشق شدم یا حسی جدید است و …
محمد می گوید بابا ول کن باشه مگه من هم عاشق رفیق دوست دختر تو نیستم که من هم عاشق نازنین شده ام ولی دوتایمان درد هم را داریم می کشیم ولی در دنیا من طاقت دیدن اشک و غم را در نگاه نازنین ندارم نمی دانم تو هم همین حس را داری :
مهران میگه : آره رفیق من هم در دنیا طاقت دیدن اشک و غم گلی را ندارم من دردنیا که سهله تو جهان طاقت دیدن اشک و غصه خوردن او را ندارم
من نمی دانم چرا که این دختر با من این قدر بد شده است من هم که در جهان تک یک دونه ام
شعر پسره :
خداوندا چرا عشق آفریدی چرا یاران عاشق آفریدی
دگر بر دل ندارم همچون عشقی که من تاج دار بودم و رفتم
که من در دنیا تکی بود و دنیا تکان خورد
بعد تلفنش زنگ می خورد دوستش محمد است و می گوید من دارم میرم دنبالش بگردم میای بریم دنبالش بگردیم انشالا پیدایش می کنیم
نترس این دختر همیشه راهش یک طرفه است یا خونه یا مدرسه
این دختر همیشه تنهاست و هیچ دوست پسری ندارد
من اون دوست ،دوست دختره تو را دوست دارم که همیشه با هم اند و بعد دوست تو میره خونه شون و دوست من هم میره خونشون بعد من هم میرم برم پارتی بای دوستی
من میرم پارتی
بای
بای مهران
مهران راستی فردا میام بریم در خونشون شاید شد مخش را بزنی به قول معروف تلیت کنی بای
محمد میره پارتی یه نفر رو می بینه که عاشق دوست دخترش نازیین شده میره پیش دوست دخترش میپرسه با صدای بلند این کیه ؟
نازیین میگه اقوام نزدیکمون هست
پسر خاله ام
خب میگه باشه ولی دروغ میگه چون که اون را جای دیده بوده و حالا با خود مب گوید:
ای دیونه ، دیونه
بعد میگه چشم آهوی من دوستت دارم تو دل خودش بعد که میره در از پارتی میره خونه دوستش مهران
مهران که خوابه دوستش محمد میره یه جای که کار می کند چون که کلید مغازه دستش است میره شب میخوابه و بعد فردای آن روز میره با دوستش بره خونه نازنین و مهران ناراحت میشه به خاطر خودش که دوستش محمد معشوقعه اش را پیدا می کند ولی خودش دوست دخترش یا معشوقعه اش را پیدا نکرده است و فردای روز بعد میره دم در مدرسه دختره
با دختره حرف میزنه و میگه حقیقت را و بعد از چند روز دختره از طریق دوست دختر دوست مهران شماره مهران را میگره و بعد زنگ میزه بهش اون هم حقیقت را میگه
گلی میگه : مهران من عاشق تو شده شده ام من باید چه کار کنم تا تو من را ببخشی و با هم دوست باشیم
مهران میگه:راست میگی گلی میگه :آره مهران میگه :من هم عاشق تو شده ام یه چند وقت هست که من عاشق تو شده ام هر چی دنبالت می آمدم پیدایت نمی کردم پس میایی فردا تو پارک
گلی :آره پس بای تا فردا
مهران نفس نفس زنان میره دم خانه دوستش محمد میگه محمد من هم باهش دوست شدم و فردا باهش قرار دارم تو پارک جای همیشگی
محمد میگه:من هم همان جا فردا باهاش قرار دارم پس فردا بیا تا با هم بریم سر قرار کیف مدرسه ات هم بیار تا به پدر و مادر دروغ بگوییم
مهران میگه باشه چون که مهران از وقتی که عاشق شده است پسری ساکت شده است
و دیگر حال و حوصله چیزی ندارد
یک نامه که مهران نوشته بوده است در خیال :
خدا میشه من هم یه روز به عشقم برسم خدایا من یک خیال و توهم نگاه هستم خدایا من هم مثل مردم عاشق شده ام باید چه کار کنم خدایا
خدایا…
فردای آن روز سر قرار :
مهران :عشقم دوستت دارم من تو را دوست دارم باید چه کنم تا با هم ازدواج کنیم
گلی :خب مهران من هم تو را دوست دارم نمی دانم خب من دوست دارم بازیگر شوم پس فردا بیا بریم محضر عقدت کنم بای
محمد : سلام عشقم چه خبر خوبی درس چطوره خوبه یا نه امروز خوبی
نازنین:سلام عشقم سلامتی خوبم بد نیستم خوبه که تا حالا آره امروز تو رو دیدم خوب بودم بهتر شدم
بای
فردا میشه:
مهران با گلی می روند محضر مهران گلی را عقد میکنه
مهران و گلی را خانه را نمی دهند
مهران مجبور میشه یه چند روز بره هتل بعد میره یه خونه اجاره میکنه بعد به خاطر این که پدر و مادرشون اون دو تا از خونه بیرون کرده اندو می روند آخرش خونه دوستش محمد چون که محمد تنها بوده و اون هم میخواسته با معشوقه اش ازدواج کنه و فردا آن روز:
محمد با نازنین ازدواج میکنه و میره خونشون بعد با مهران و گلی در خونشون زندگی می کنند

داستان مهران

منتشر شده در تاریخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۵
,