ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن حکایت مرد اسیر و شاه

حکایت مرد اسیر و شاه :

در یکى از جنگ‌ها، عده‌اى را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکى از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گریز و دست بگیرد سر شمشیر تیز و ملک پرسید: این اسیر چه مى‌گوید؟ یکى از وزیران نیک محضر گفت: ای خداوند همی‌گوید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازین سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسندیده‌تر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی.  چنان‌که خردمندان گفته‌اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید.

منبع : بیتوته

منتشر شده در تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۳۹۵
,