ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن واقعیت عشقیه دیار غریبه

وقتی شماره موبایل روی صفحه موبایلم درج شد، کمی تعجب کردم، چرا که پدرم پسرم می دانست من در این ساعت سر کار هستم و معمولا غروب به بعد تلفن می زد که به وقت آن کشور عصر باشد و هم او و عروسم از دانشگاه برگشته باشند و هم من از سر کار برگشته باشم. با این حال فکر کردم مانند بعضی وقتها که ناگهان احساس دلتنگی می کند، زنگ زده که به قول خودش چند کلمه صدایم را بشنود و قطع کند:
-سلام بر بهترین پسر دنیا… چطوری پیام جان؟
جواب پیام را در این طور مواقع حفظ بودم که ابتدا با صدای بلند قهقهه می زد و بعد هم خنداخند می گفت:«سلام بر بهترین پدر دنیا… صدای شما را که می شنوم خوبم…»
-خوب نیستم پدر حالم اصلا خوب نیست … ما بد جور گرفتار شدیم پدر… مژگان توی بازداشتگاهه.
حس کردم زمین زیر پایم خالی شده، وقتی صاحب یک فرزند فقط باشی و او هم از کشوری غریب تلفن بزند و صدایش بلرزد و با بغض بگوید که عروست زندانی است، چنان حال بدی نصیبت می شود که فکر نمی کنم نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد! در آن لحظه، اما با اینکه حالم بد بود سعی کردم به پسرم آرامش بدهم و از او خواستم ماجرا را برایم توضیح بدهد، پیام هم گفت:
-چند شب قبل سر کار بودم، مژگان که رفته بود از سوپرمارکت خرید کند، با دو تا مزاحم روبرو می شه که قصد داشتند به زور سوار ماشینش کنند، مژگان هم برای اینکه از دستشون فرار کنه یکیشون را هل می ده که طرف سکندر می خره و میره وسط خیابون و یکی ماشین هم می زنه بهش که بر اثر شدت ضربه هر دوتا پایش میشکنه، راننده به پلیس زنگ می زنه  و موقعی که پلیس و آمبولانس از راه می رسند، آن دو مزاحم با راننده گاو بندی می کنند و طوری وانمود می کنند که یعنی مژگان داشته از آنها کیف قاپی می کرده و چون هر سه نفرشون اهل این کشور هستند و ما هم نتوانستیم به دادگاه ثابت کنیم که دروغ می گن، مژگان را فعلا بازداشت کردن، به من هم گفتن اگر خسارت ماشین، هزینه بیمارستان و یک مبلغ اضافه هم بهشون بدم، رضایت می دن، در غیر اینصورت مژگان باید لااقل دو سال زندانی بشه پدر!
پیام اینها را گفت و به هق هق افتاد، سرش داد کشیدم و گفتم:
-مگه من مردم که داری گریه می کنی… خوشبختانه ویزا دارم و الآن زنگ می زنم و اولین پرواز را رزرو می کنم و فرداشب اونجام!
پیام در اوج بیم و امید با لحنی مستأصل گفت:
-پدر مجموع خسارتی که باید بپردازم نزدیک به پنجاه هزار یورو می شه، از کجا می خوای این پول را بیاری؟
فقط ثانیه ای فکر کردم و گفتم« من و مادرت می تونیم توی یک آپارتمان اجاره ای هم زندگی کنیم، فردا خونه را می فروشم و مطمئنم پولی که می دن کمتر از این مبلغ نمی شه، وقتی عروس من در دیار غربت زندانی باشه، خونه می خوام چیکار پسرم؟»
پیام دوباره گریه کرد و من سعی کردم او را آرام کنم، گوشی را که قطع کردم بلافاصله به مهرداد خواهرزاده ام که در یک آژانس املاک بزرگ و معتبر کار می کرد زنگ زدم و بدون اینکه توضیح بدهم گفتم:«مهرداد می تونی تا دو-سه روز دیگه خونه منو بفروشی یا برم بنگاه محلمون؟»
مهرداد گفت:«امیدوارم، اما دایی جان با این عجله ای که دارید خانه را زیر قیمت ازتون می خرن.»
-عیبی نداره، قول نامه را آماده کن که من بیام امضاء کنم و آماده باشه که اگر مشتری پسندید پول رو بگیری و برام حواله کنی به حساب پیام در آن کشور… قبل از اینکه مهرداد حرفی بزند گوشی را گذاشتم و به بنگاهش رفتم، آنجا هم هر چه سؤال کرد جواب دقیقی ندادم و فقط گفتم:«برای پیام مشکلی پیش آمده، منم دارم می رم پیشش، فقط یادت باشه ظرف یکی دو روز آینده این خونه را برام بفروشی مهرداد!»
اینها را گفتم و بعد هم از طریق تلفن پرواز پس فردا را رزرو کردم و به خانه رفتم، شاید اگر موضوع فروش خانه در بین نبود چیزی به میمنت نمی گفتم، چرا که می دانستم زنم با شنیدن این ماجرا اعصابش به هم می ریزد، اما چاره ای نبود و همه چیز را به او گفتم.
ساعت ده شب به وقت آن کشور بود که از هواپیما پیاده شدم. پیام با ماشین آمده بود دنبالم، در طول راه تا رسیدن به خانه او حرف زد و بغض کرد و من مدام می گفتم:« نگران نباش پسر، مهرداد تا دو-سه روز دیگه پول رو می ریزه به حسابت و مژگان را آزاد می کنیم!»
همین طور که در اتوبان خلوت داشتیم می رفتیم ناگهان دیدم یه نفر کنار جدول افتاده و ناله می کند:« نگه دار پیام!»
پسرم ترمز کرد و من پیاده شدم و به سراغ دختر جوانی رفتم که ظاهرا ماشین به او زده بود و گریخته بود، دختر جوان با زبان خودشان کمک خواست و گفت:« نجاتم بده آقا… من دارم می میرم.»  راست می گفت، خونریزی اش شدید بود. وقتی از پسرم خواستم کمک کند او را داخل ماشین بگذاریم تا به بیمارستان برسانیم، با دلخوری گفت:
-پدر می دونی اگر این دختر بمیره و نتونه بگه که ما باهاش تصادف نکردیم چی می شه؟ لااقل چند روز کار داره تا بی گناهی ما ثابت بشه، پدر تو برای نجات عروست آمدی یا یک غریبه؟
با عصبانیت بر سرش فریاد کشیدم:« غریبه کدومه پسر؟ این دختر هم یک انسانه و همان قدر که من و تو برای مژگان ناراحتیم، او هم پدر و مادری دارد که چشم انتظارش هستند، معطل نکن پیام!»
پیام از سر اجبار پذیرفت و چند دقیقه بعد دختر جوان را به بیمارستان رساندیم و پزشکان گفتند اگر کمی دیرتر می رسید از شدت خونریزی مرگش حتمی بود! تا ساعت حدود سه صبح در بیمارستان بودیم تا دختر جوان به هوش آمد و با شهادتی که داد ما دیگر مشکلی نداشتیم، اما موقع خداحافظی مادر آن دختر لبخندی زد و گفت:
«من نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم… از خدا می خوام که جواب مهربانیتون را بده که باعث نجات دختر من شدین!
سری تکان دادم و لبخندی زدم و خداحافظی کردم و به طرف در خروجی بیمارستان راه افتادم که ناگهان یک نفر به زبان ایرانی گفت:« مسعود خودتی؟» سر برگرداندم و از دیدن همدوره سربازی ام – که دوسال با یک دیگر هم سنگر بودیم- تعجب کردم، او که سالها قبل به آن کشور آمده و ازدواج کرده بود و پسرش را برای مسمومیت آورده بود، وقتی هم دلیل حضور مرا پرسید و ماجرای عروسم را شنید گفت:
-نگران هیچی نباش همسنگر قدیمی، من توی این کشور وکیلم و با اینطور آدما حسابی آشنا هستم، بهت قول می دهم هم مژگان را تبرئه می کنم و هم از اون نامردها خسارت می گیرم!
هرچند که پیام اصلا به این حرف امیرحسین امیدوار نبود، اما او همانطور که گفته بود، یکی از بهترین وکلای آن شهر بود و چنان موشکافانه پرونده را دنبال کرد و دلایلی را برای صحنه سازی آنها آورد که در نهایت آن ها مجبور شدند هفده هزار یورو هم به مژگان خسارت بدهند!
هنگام خداحافظی در فرودگاه، پیام گفت:« نمی دونی چقدر خوشحالم که خونه را نفروختی پدر…» خندیدم و گفتم:« این جواب همان دعایی بود که مادر آن دختر در حقمون کرد تا من بعد از نزدیک به ۳۳سال همسنگر قدیمی ام رو ببینم و او به دادمون برسه!»
منتشر شده در تاریخ: ۲ تیر ۱۳۹۵
,