ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن شعر های زیبای شعر نو را ببینید

سالهاست است که باخود خلوت کرده ام
چه میخواهند این جماعت ز گوشه خلوتگاه من
بس نیرنگ میکنند در تسخیر این پاره دل
اعتراف میکنم سالهاست شکسته ام
عریان بگویم زخم خورده صد طوفانم
نیایید به خلوتگاه من ،

ره به بیراه دارد کنج این غم خانه
که دیریست با خود دست به گریبانم
آی با توام همسایه دیوار به دیوار دور
بنشسته ام در کنار چاله آتشی سرد
حاصل گرمی هیزم صد عشق تار
جای مانده از صندوق خاطراتی تلخ
چه بیرون میکشی جامه آن عشق بی فرجام
بیدسالها بی پروا خورده است نیمی از آن را
آن طرف حسرت این سوی اندوه

تکیه بر ایام کابوس

حال بگذشت و گذشت
اما اما با کدامین ذوق با کدامین عشق به قضا بنشینم
حال مدعیان سینه چاک را

 سیمرغ شاهنامه

 
بوی نم کاهگل باران خورده
قدمی باز زنم در خاطره ان کوچه خالی
پر چینهایش کوتاه

کوچه افکارم پر زگل و خاک
دلم من روی به اسمان است
پای در گل دارم
اندیشه اغشته شد با نم خاک
همراه نسیم
در سفر با خنکای صبح دم
ابرهای سپید دسته دسته پر ز باران
و من محو تماشای اسمان ابی
چه جلای دارد این رنگ سپید
صورتم در وزش خنکای نسیم
حسی خوبی دارم
چه سبک بود خیالت
من بتو پیوستم
پای در گل داشتن و دلت در هوس شوق سما
دیگر ندویدم
زهراس نم باران که به تندی می رود اکنون
سنگی شسته شده
در کنارگل پیچک تکیه بر دیوار گلی شسته شده زنم باران
یاد ایام نا کامی و اندوه
می شوید اندوه مرا این قاصد پاکی
و به یادت خندانم
صورتم غرق در ادراک شتاب ریزش باران
بسیار شادم
که دوباره بازگشت
سیمرغ شاهنامه من….

 کافه تنهایی

دوره من و میز
ولی اینبار غمت میهمان من است
لبخند تلخ من
و
جای خالی تو
ماتم نشسته برلبم
چه غصه سر درگم و محقری
گفتگوی دوستانه حلقه اشک من و صندلی خالی تو
چه جنگ نابرابری
بوی عطرتت گویی خیال رفتن ندارد ز دستمال کهنه من
دستان مضطربم ، پیچیدگی انگشتانم میان موهای آشفته ام
و باز غروبی دیگر
میهمانی من و چای داغ تو
و باز تعارف مهربان من
که ….چایتان سرد نشود

من یک نقاش م

شانه می زند مادرم گیسوان پریشان م را در نسیم صبح ، در صدای بارانی و ازنگاه عشق …..دعایم می کند به تنهایی …

بنام خدا ..
من یک نقاش م
برای کودکی کودکان
برای آرزوهای تنها ، یک لبخند ، یک نگاه
بربوم زندگی ……………….همیشه میشود
گرسنگی را نقاشی کرد
با فقر…………..قهر کرد
و……………….آرامش را با ترانه محبت آشتی داد
میتوان عاشق شد
و به عروسی رویاهای ….. طلایی رفت
و صدای بودن را …… از نگاه رنگ ها شنید
و به لبخند صبح ، زندگی را تارف زد
می توان بود ……
و زندگی را می توان نقاش …بود
آن طور که انسانیت می خواهد … نه ظلم
هنر خوب بودن هنر زندگی ست
رنگ ها بهانه ایست برای بودن

لبخند معصومیت کودکان ، همیشه شاد
چه سیر باشند چه گرسنه …..
پای رفتن داشته باشند … یا نه
مهمانی بروند و…..یا حاشیه خیابان های بی عاطفه
دختر گل فروش باشند یا فال فروش … فرقی ندارد
زندگی جادوی رنگ هاست …. میل بودن یا … نه
اسیر باشد یا آزاد …. همه نقاش ند …. نقاش زندگی

من یک نقاش م …. من عاشق رنگ های شادم
نقاش شادی کودکان …. سایه آرزوهای بی رنگ
بازی های کودکانه ….. یک دنیا امید

آه اشک … اشک های رنگی، رنگ فقر ، تباهی
سینه ریزه های طلایی ، گوشواره های سنگی ..
قلب های یخی در پیاده روهای ، بی وفایی
تنهایی .. تنهایی… بیماری ، ترس ….
نگاه هراس زده ، شب های سرد جدایی

خانه گرم ، نان گرم ، جوراب های پشمی … رویایی ..رویایی

شانه می زند مادرم گیسوان پریشان م را
در نسیم صبح ، در صدای بارانی

و ازنگاه عشق ….. دعایم می کند به تنهایی …

 

 

موجهایت شهرها ویران میکند

 

گذشتن از تو

شناگر قابل میخواهد

میگویند

موجهایت شهرها ویران میکند !

 

 رویا…

شب را به دار اویختم،
برای دیدنت
و وضو ساختم در هائد کافر،
برای استجابت آمدنت

به حجله بردم،
زوزه باد را
با هاگ گل سرخ
و به هیاهو کشاندم،
تنهایی مترسک شالیزار را

تو اما، آرامتر دور شو،
(( رویا شکستنی ست)).

 

دریا ببین حالِ منو …

 

دریا ببین حالِ منو …
توی خستگی هام غرق شدم
تو این دلشکستگی ها پر از درد شدم
فقط تو میفهمی این سکوتِ منو…
هوای بارونیِ چشمای خیسِ منو…

ای ساحلت آشفته و بیقرار… بغلم کن…
میخوام تو آغوشِت بگیری منو

تا خواب بشم

تا همه عمرم غرقِ تو دریا بشم

ا

 نمک گیر عشق

 

مرا نمک گیر عشق کردی
تمام مرا
و حالا هر شب
دستم را میگیری و میبری ام به اول فصل خودت
به اوج لذت اغوش
میبری ام درست
اول ان عصر دوست داشتنی!!!
و من هر نیمه شب
از پس یک تلاطم شوریده به بسترم میخزم
اری!
من از ارتکاب دوست داشتن در تهی ترین سکانس زندگی
از دود کردن سیگار بهمن در راه کشیدگی خاطرات
از پر و خالی کردن جامهایی که,,, جز محنتم نمیفزایند,,,
از اینهمه تکرر درد بر بالین انتظار میایم
یک اغوش و اینهمه چشم به راهی!!
اینهمه واماندگی در بغض!!
اینهمه همه های درهم گره خورده در لوار این روزها !!
یک اغوش و اینهمه غریبگی با دنیا!!
همین ها را نشان کن و تا ته این عاشقانه مرا مرور کن…
من…
زنی که درد را مینویسد
عشق را شاعر میشود
انتظار را به پنجره می اویزد
و در نبود تو
سلول انفرادی اش را به تمام دنیا ترجیح میدهد
که در ان
عمیق ترین بغض ها را گریسته است
و عزیزترینشان را…
اری عزیزکم…
تمام من همین است…

 

 

 

صدای تو

 

 

صدای تو در من
صدای دریاست
در گوش ماهی…
با من حرف بزن
شاید هنوز
نرفته باشی…
شاید هنوز
نمرده باشم…

 درخت ها

 

درخت ها
در من قد علم کرده اند
گوزن ها
در من در حال تاختن
نیمی گیاه ام
نیمی جانور
می دانم
سرانجام نیمه ی جانورم نیمه ی گیاه ام را خواهد خورد
آری
من جنگلی با دو نیمه ام …..

……………………………..

گوزن
نام دیگر تنهایی ست
که هر روز شاخ هایش بلندتر می شود…
در میان من و تو فاصله هاست

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

– می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

– که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شورِ عشق و مستی

و تو چون مصرعِ شعری زیبا

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی.

 

نیستن

 

تو نیستی که ببینی ،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن تبسم شیرین

به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها

لب حوض

درون آینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو در ترانه من

تو نیستی که ببینی چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار …

جواب می شنوم !

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه در این خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو ، یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمارست

دو چشم خسته من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان ، همیشه بیدارست …

تو نیستی که … ببینی …

 

 

تـــو نباید ” دعای مـن ” باشی !

از خـدا خواستم ، مـوافق بود !

مـیـتوانی خــدای من باشی …  – ؟ –

 

اگر ازت دور نباشم

چه جوری برایت دلتنگی کنم ؟

گل قشنگم !

اگر کنارت نباشم

بوی گل و طعم بوسه هات

یادم می رود

بودن یا نبودن

پلک زندگی ماست

در یکی تاب میخوریم

در یکی بی تاب میشویم

و من

در هر پلکی

یکبار دیدنت را میبازم …

شعر پازل

وقتی نیستی

در شهرها در خیابانها

دنبالت می گردم

گل قشنگم!

و هر تکه ات را در زنی می یابم

همه ی نام ها تویی

همه ی چهره ها تویی

تمام صداها از توست.

دیروز چشم هایت را

در قطاری دیدم

که نگاهم کرد و گذشت

امروز حوله بر تن

در راهرو ایستاده بودی

با موهای خیس و همان خنده ها

فردا لب هات را پیدا می کنم

شاید هم دست هات.

مثل تکه های پازل

هر روز بخشی از تو رو می شود

گونه ای، رنگی، رویی،

دستی، لبخندی، مویی،

نگاهی…

گاهی عطر تنت

می پیچد در سرم

دلم می ریزد

در هر کس نشانه ای داری

همه را نمی توانم در یکی جمع کنم

همه را یکجا می خواهم…

اصلاً …

تو را می خواهم.

آمدی رفت ز دل صبر و قرارم بنشین

بنشین تا به خود آید دل زارم بنشین

دل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ای

بنشین تا به تو آن هم بسپارم بنشین

آمدی کز غم بیرون ز شمارم پرسی؟

بنشین تا به تو یک یک بشمارم بنشین

از برم رفتی و می میرم از این غم باری

به کنارم ننشستی به مزارم … بنشین

===   == =======================

برای من

دوست داشتن

آخرین دلیل دانایی است

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامت رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحمل سکوتش طولانی ست

چقدر…

 

 

روزی که دست هایمان آشتی کنند

 

شاعر: عبدالرضا قنبری

روزی که دست هایمان آشتی کنند
و چشم ها یمان سیراب شوند
همه ی جوانمردان را
در کوچه ی تب دار
مهمان می کنم.
روزی که
دست هایمان آشتی کنند
آخرین قطره اشک به وقت وداع را
به تو می بخشم
ونهاد همه ی جمله های عاشقانه را
به نام تو
می گذارم.
روزی که
دست هایمان آشتی کنند
ماه را بر سفره ات
می نهم.
و کودکانه
بوسه
بر پنجره نگاهت
می زنم.
روزی که
دست هایمان
آشتی کنند….

بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی

در زمستانی که بی‌هنگام آمده بود
و ابرهایی که ناغافل،
تو
بهار را به پنجره‌ام هدیه کردی
و ماه مهربان را
به دست‌هایم.حالا کجا مانده‌ای
دوباره بیایی کنار پنجره‌ام
بگویی: سلام،
بهار آورده‌ام، نمی‌خواهی؟!

منتشر شده در تاریخ: ۱۴ مرداد ۱۳۹۵
,