ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن شعر زیبایی از عمر خیام به نام(غباری در بیابانی)

نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را، پیامی از دلارامی

نه شام بی فروغم را، نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی

ندارد خاطرم اُلفت، نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اَجل باشد، اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهی

کیم من؟ آرزو گُم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی

گهی افتان و خیزان،چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران، چون نگاهی بر نظر گاهی

«رهی» تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب ها

به اقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهی

رهی معیری

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده ارغوان نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

می نوش که عمر جاودانی اینست

خود حاصلت از دور جوانی اینست

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی اینست

هنگام سپیده‌دم، خروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحه‌گری

یعنی که نمودند در آیینه صبح

کز عمر، شبی گذشت و تو بی‌خبری

این قافله عمر، عجب می‌گذرد

دریاب دمی که با طرب می‌گذرد

ساقی! غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صد هزار سال از دل خاک

چون سبزه، امید بر دمیدن بودی

از من رمقی به سعی ساقی مانده‌است

از صحبت خلق، بی‌وفایی مانده‌است

از باده نوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده‌است

منتشر شده در تاریخ: ۲۵ مرداد ۱۳۹۵
,