ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن زندگی زیبا با اشعار عاشقانه و دکلمه های زیبا

YDYDR

اگر نهال های جنگل

بدانند ،

روزی تن هاشان

دسته ای در دستان

تبر یه دوشان

خواهد شد

مثل من

شاید ، هرگز

دل تنگ باران

نشوند

 

=========================

عاشق باران که باشی..

 

روح بیمار طبیعت را می فهمی

در دیار خشک

در میان سایه های تیره

در زنجیر

مرگ را می بینی

گاه بی تابی…

گاه می خندی

عاشق باران که باشی

در اضطراب شب

به دنبال آغوش امنی می گردی

تا تن نازک تب زده ات را

بسپاری به تنش

تا فراموش کنی

عاشق باران که باشی

منتظر میمانی

بر نگاه بی کلام پنجره

چشم می دوزی

شعر می خوانی

 

 

 

==========================

 

اگر نهال های جنگل بدانند ،

روزی تن هاشان دسته ای

در دستان تبر یه دوشان

خواهد شد

مثل من ، شاید
هرگز دل تنگ باران نشوند

 

 

 

===================

 

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد

 

و بوسیدنت موکول شده

 

به تمامی روزهای نیامده..

 

حالا که هر چه دریا و اقیانوس را

 

از نقشه جهان پاک کردی

 

مبادا غرق شوم در رویایت

 

باید اسمم را

 

در کتاب گینس ثبت کنم

 

تا همه بدانند

 

یک نفر

 

با سنگین ترین بار دلتنگی

 

روی شانه هایش

 

تو را دوست میداشت

 

 

 

 

 

==================

 

 

جای خالی ات قده خود توست

 

بزرگ نیست

 

کوچک هم که نه

 

هجوم و ازدحام

 

اطراف آن را پر می کند

 

و نه کوچکتر از تو،

 

در آن جای می گیرد

 

درست اندازه ی حضور توست

 

 

 

===================

 

نقطه سر خط زندگی….

 

این خط لعنتی را می خواهی چکار؟

 

وقتی دست تو دست کودکی است که

 

تنها کلمات اول خط را زیبا می نویسد

 

و برای کلمات بعدی دست

 

کوچکش خسته می شودو

 

دیگر خودش هم نمی تواند بخواند

 

برو بی آنکه حتی بنویسی

 

 

 

=====================

 

در رویاهایم دیدم که

 

با خدا گفتگو می کنم .

 

خدا پرسید پس تو میخواهی

 

 با من گفتگو کنی؟

 

من در پاسخش گفتم:

 

اگر وقت دارید.

 

خدا خندید و گفت

 

وقت من بی نهایت است.

 

در ذهنت چیست که

 

می خواهی از من بپرسی؟

 

پرسیدم چه چیز بشر شما را

 

 سخت متعجب می سازد؟

 

خدا پاسخ داد: کودکی شان.

 

اینکه آنها از کودکی شان

 

خسته می شوند و عجله دارند

 

زود بزرگ شوند و بعد دوباره

 

پس از مدت ها آرزو می کنند

 

که کودک باشند… اینکه

 

آنها سلامتی شان را

 

از دست می دهند تا پول

 

بدست آورند و بعد پولشان را

 

از دست می دهند تا

 

سلامتی شان را بدست آورند.

 

اینکه با اضطراب به آینده

 

نگاه می کنند و حال را

 

فراموش می کنند و

 

بنابراین نه در حال زندگی می کنند

 

نه در آینده. اینکه آنها به

 

گونه ای زندگی میکنند

 

که گویی هرگز نمی میرند

 

و به گونه ای می میرند

 

که گویی هرگز زندگی نکرده اند

 

 

=====================

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد..

 

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی ،

آن است که در کنارش باشی

و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ،

هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد

و کسی که چنین ارزشی دارد

باعث ریختن اشک های تو نمی شود

 

دکتر شریعتی

 

 

 

======================

چه آتشی!

اگر آب اقیانوس های عالم

    را بر آن می ریختند ،                                   

زبانه هایش آرام نمی گرفت.                             

خیلی پیش رفتم…                                   

 

            خیلی…                                             

مرگ و قدرت                                        

شانه به شانه ام می آمدند                            

 

=====================

 

 

خداوندا
از بچگی به من آموختند

 

همه را دوست بدارم

حال که بزرگ شده ام

کسی را دوست می دارم

می گویند

فراموشش کن

 

 

 

====================

خواستم از “بوسوئه” تقلید کنم،

 

خطیب نامور فرانسه که روزى

 

در مجلسى با حضور لوئى،

 

از “مریم” سخن مى گفت.

 

گفت، هزار و هفتصد سال است

 

که همه سخنوران عالم درباره

 

مریم داد سخن داده اند.

 

هزار و هفتصد سال است که

 

همه فیلسوفان و متفکران ملت ها

 

در شرق و غرب،

 

ارزشهاى مریم را بیان کرده اند


هزار و هفتصد سال است که

 

شاعران جهان، در ستایش مریم

 

همه ذوق و قدت خلاقه شان را

 

بکار گرفته اند.

 

هزار وهفتصد سال است که

 

همه هنرمندان، چهره نگاران،

 

پیکره سازان بشر، در نشان دادن

 

 سیما و حالات مریم هنرمندى هاى

 

اعجازگر کرده اند.

 

اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها

 

و کوششها و هنرمندیهاى همه

 

در طول این قرنهاى بسیار،

 

به اندازه این یک کلمه

 

نتوانسته اند عظمت هاى

 

مریم را باز گویند که

مریم مادر عیسى است

 

و من خواستم با چنین شیوه اى

 

از فاطمه بگویم،

 

باز درماندم


خواستم بگو
یم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

 

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که

 

فاطمه دختر محمد(ص) است

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که:

 

فاطمه همسر على است

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که:

 

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست


خواستم بگو
یم که:

 

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست


نه، ا
ینها همه هست و

 

این همه فاطمه نیست

فاطمه، فاطمه است

دکتر علی شریعتی

                                                                

 

===================

ایمان هرچه پنهان تر است،

پاک تر است و


عشق هرچه در پناه کتمان

مخفی تر است ،

زلال تر است.

دکتر علی شریعتی

 

=====================

ای خدای بزرگ !

تو چه باشی وچه نباشی ،

من اکنون سخت به تو نیازمندم .

 

تنها به این نیازمندم

که تو باشی .

دکتر علی شریعتی

 

=====================

تنها دو جا است که

 

هر کسی خودش است ؛

بستر مرگ و

سلول زندان

 

======================

چقدر این قفس برایم تنگ است

من تاب تنگنا ندارم!

کو آن مرکب زرین موی افسانه ای

 

که از جانب غرب آمد

و جد مرا از گورش نجات داد و برد؟

به آسمان برد

به جانب غرب برد

آه !کی خواهد آمد؟

که بیاید و فرزند او را نیز

که در این تنگنای گور رنج میبرد

 

رها کند

نجاتش دهد

 

و به جانب غرب برد

به جانب آزادی

به سوی افق های باز و

 

آزاد و مهربان

غرب ای بهشت موعود ما!

آیا به نجات من هم میاندیشی؟

دکتر علی شریعتی

 

===========================

 

کاشکی شعر مرا می خواندی
 

گاه می اندیشم
 

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری

 

دستهای تو توانایی آن را دارد
 

که مرا زندگانی بخشد
 

چشمهای تو به من می بخشد
 

شور عشق و مستی
 

و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

 

با وجود تو شکوهی دیگر

 

رونقی دیگر هست
 

می توانی تو به من
 

زندگانی بخشی
 

یا بگیری از من
 

آنچه را می بخشی
 

من به بی سامانی
 

باد را می مانم
 

من به سرگردانی
 

ابر را می مانم
 

من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم

 

سنگ طفلی، اما
 

خواب نوشین کبوترها را
 

در لانه می آشفت
 

قصه ی بی سر و سامانی من
 

باد با برگ درختان می گفت
 

باد با من می گفت:
 

«چه تهیدستی مرد»
ابر باور می کرد

 

من در آیینه رخ خود دیدم
 

و به تو حق دادم
 

آه می بینم، می بینم
 

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
 

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی

 

من چه دارم که تو را در خور؟
 

هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟

 

هیچ
 

تو همه هستی من، هستی من
 

تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟

 

همه چیز
 

تو چه کم داری؟
 

هیچ
بی تو در می یابم

 

چون چناران کهن
 

از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است

 

آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی

 

راستی شعر مرا می خوانی؟

 

نه، دریغا، هرگز
 

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
 

کاشکی شعر
 

مرا می خواندی

 

 

=======================

جهان دیگر برایم هیچ نداشت…

 

جهان برایم دیگر هیچ نداشت

 

و من دلیر،مغرور و بی نیاز

 

اما نه از دلیری و غرور و استغنا،

 

که از نداشتن، از نخواستن.

 

زندگی کوچکتر از آن بود که

 

مرا برنجاند و زشت تر از آن

 

که دلم بر آن بلرزد

 

هستی تهی تر از آن که به

 

دست آوردنی مرا زبون سازد

 

و من تهی دست تر از آن که

 

از دست دادنی مرا بترساند

 

دکتر علی شریعتی

 

 

 

===================

 

من پذیرفتم شکست خویش را

 

پندهای عقل دور اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

 

می روم شاید فراموشت کنم

 

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

 

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

 

آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

 

تلخی برخوردهای سرد را…

 

 

 

======================

 

یک بار خواب دیدن تو به تمام دنیا می ارزه

 

پس نگو

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم

گرچه به ظاهر جسم خسته است

ولی دل

دریایی ست

تاب و توانش بیش از این هاست

دوستت دارم

 

وتا کنون هر چه باشد،

باشد.

 

 

 

==========================

 

 

برای تو نوشتم که بیایی و بخوانی

 

اما نه تو و نه هیچکس نخواهد دانست

 

که من برای تو نوشتم و همچنان

 

حرفهام ناخوانده باقی خواهد ماند ،

 

اما من باز هم برای تو خواهم نوشت

 

دوستت دارم

 

 

 

==================

 

 

هنوز هم عاشقانه‌هایم را

 

عاشقانه برای تو می‌نویسم..

 

هنوز هم در ازدحام این همه

 

بی تو بودن از با تو بودن

 

حرف می‌زنم..
هنوز هم باور دارم

 

عشق ما جاودانه است..

 

این روزها دیگر پشت پنجره

 

می‌نشینم و به استقبال

 

باران می‌روم.

 

می‌دانم پائیز،

 

هنوز هم شورانگیز است..

 

می‌دانم یکی از همین روزها

 

کسی که نبض زندگی

 

من است،

 

کسی که جز تو نیست

 

بازمی‌گردد..

 

می‌دانم تمام می‌شود

 

و ما رها می‌شویم؛

 

پس بگذار بخوانم:

 

اولین عشق من

 

و آخرین عشق من تویی
نرو،

 

منو تنها نذار

 

که سرنوشت من تویی..

 

 

 

 

=========================

 

 

امشب غم و اندوه مرا میبلعد

شب ، شب تنهایی ست

شب دلتنگی هاست

باز هم شور و نوایی برپاست

مانده ام من تنها

بی کس و بی یاور

مثل مدتها پیش

که در اندیشه من

هیچ کس جز تو نبود

آمدی زیبایم

با همان آرامش

با همان شیدایی

با همان مهر خدادای خویش

با همان عشق و وفا و نازت

مهر تو چون دریاست

نام تو بس زیباست

نفسم بسته به انفاس تو است

عشق تو باور ماست

بی تو هیچ و پوچم

بی تو ماتم زده ام

بی تو من تنهایم

بی تو بی فردایم

چون که فردایی نیس

بی تو و مهر تو و یاد تو

فردایی نیست

باز هم مهر تو را خواهانم

تویی تنها کس من

همدم و همرازم

دست بر دامن پاکت دارم

پس مزن دست مرا

غیر تو هیچ ندارم به جهان

همه چیزم رخ زیبای تو است

عشق و ایثار تو است

نام تو ورد زبانم شده است

یاد تو هر شب و روز من است

تو هوای دلمی

بی تو امشب نفسم سخت گرفته ست و ملول

دیده ای نقش همان تیری را

که میان دل هر عاشقی از تیزی خویش

جا گرفته ست و از آنسو پیداست ؟

نیک حس میکنم امشب آن را

زخم آن تیر به قلب و جانم

تیر میکشد امشب قلبم

تیر عشق است که میسوزاند

واگذارم نکن هرگز به خودم

شیر مردم ، مردم ، لیک

چون گدایی به در عشق و وفایت هستم

هر شب و هر روزم

عمر و روح و نفسم عشق تو است

عشق من روی چو مهتاب تو است

باز هم تو نفسی بر من بخش

مهر را بر من بخش

عشق را بر من بخش

 

 

 

=====================

 

همچو نی می نالم از سودای دل

 

آتشی در سینه دارم جای دل

 

من که با هر داغ پیدا ساختم

 

سوختم از داغ نا پیدای دل

 

همچو موجم یک نفس آرام نیست

 

بسکه طوفان زا بود دریای دل

 

دل اگر از من گریزد وای من

 

غم اگر از دل گریزد وای دل

 

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

 

نامور شد هر که شد رسوای دل

 

خانه مور است و منزلگاه بوم

 

آسمان با همت والای دل

 

گنج منعم خرمن سیم و زر است

 

گنج عاشق گوهر یکتای دل

 

در میان اشک نومیدی رهی

 

خندم از امیدواریهای دل

 

 

 

===================

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

 

اما به آیه های بدش اعتنا نکن….

 

 

 

======================

 

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

 

مرگ خود م مبینم و رویت نمی بینم هنوز

 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

 

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

 

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

 

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

 

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

 

گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز

 

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

 

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

 

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

 

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

 

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

 

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

 

 

 

=======================

 

گوته می گوید: اگر ثروتمند نیستی

مهم نیست بسیاری از مردم ثروتمند

 نیستند اگر سالم نیستی افرادی

هستند که با معلولیت و بیماری

زندگی می کنند اگر زیبا نیستی

 بر خورد درست با زشتی هم وجود

دارد اگر جوان نیستی همه با چهره

پیر مواجه می شوند اگر تحصیلات

عالی نداری با کمی سواد هم می توان

 زندگی کرد اگر قدرت سیاسی و مقام

 نداری مشاغل مهم متعلق به معدودی

 انسان هاست…..

 

اما اگر عزت نفس نداری

 

برو بمیر که هیچ نداری

 

 

 

=====================

 

وقتی که بچه بودم فکر می کردم

 

بارون اشک خداست ولی مگه

 

خدا هم گریه می کنه چرا باید

 

دل خدا بگیره .

 

دوست داشتم زیر بارون بزنم

 

تا بوی خدا رو حس کنم اشک

 

خدا رو توی کاسه جمع کنم تا

 

هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم

 

تا پاک و آسمانی شوم  آسمان

 

خاکستری می شه دل منم ابری

 

می شه حس می کردم که آدما

 

دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا

 

غافل شدند همه می گفتند باران

 

رحمت خداست ولی حس من

 

می گفت خدا دلش از دست ادما گرفته

 

 

 

====================

 

ای خدای مهربان ای مهربان مهربانان

 

آن گاه که باد می گرید ترا می شنوم ؛

 

آن گاه که پرندگان نغمه سر می دهند

 

ترا می شنوم؛ آن گاه که دریا میخروشد

 

و می شتابد،بدان گونه است که من به

 

خروش آمده به سویت می شتابم .

 

تو آوای بادی و نغمه پرنده و تپش دریا،

 

تو سکوت بی وقفه تپش نبض منی.

 

من ترا بهتر خواهم شناخت و گوهر

 

وجودی تو را بهتر در خواهم یافت و

 

وجه ترا بهتر خواهم دید.

 

با وجود این ضعف حواس ، بیش از این

 

مرا توان نیست. تو خود محدودیت های

 

ما را مشخص کرده ای و قابلیت های ما

 

را در چارچوبی قرار داده ای که از درون

 

 آن فقط می توانیم ببینیم ، لمس کنیم،

 

بشنویم و بکوشیم تا این شگفتی ها

 

که تو آفریده ای ، باز شناسیم.

 

اما شگفت تر این که تو با منی و از

 

رگ گردنم به من نزدیک تر و هرگاه

 

می کوشیم تا به عظمت تو نزدیکتر

 

و هرگاه می کوشیم تا به عظمت

 

تو نزدیک شویم به عظمت درون خود

 

نزدیک شویم.

 

ما موجوداتی عظیم تر هستیم و روح

 

هایی بزرگ تر.

 

شیفتگی به تو آتشی مقدس را در

 

درون ما زنده می کند که ما را وا می دارد

 

مهربان تر ملایم تر، مطمئن تر و قوی تر

 

باشیم و همواره جستجو گر و هرگز

 

 از جستجو باز نمانیم .

 

اما همیشه در اعماق ضمیر خود

 

می دانیم تو در پیرامون ما هستی

 

و در درون ما.

 

تو اینجا هستی.

 

منتشر شده در تاریخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۵
,