ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن داستانک

عبید زاکانی 

خواب دیدم قیامت شده است . هر قومی را داخل چال های عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان .خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند گفت می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله خواستم بپرسم اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند . نپرسیده گفت گر کسی از ما فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به ته چاله باز گردانیم .

دزد باورها 

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گران بهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود .آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند .

او را گفتند :چرا این همه مال را از دست دادی ؟

گفت صاحب مال عقیده داشت که این دعا مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ,نه دزد دین .اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت ,آن وقت من ,دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است .

معجون آرامش 

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند . چون روزی چند بر این حال بود ,کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند .آنان بزرگمهر رادیدند با دلی قوی و شادمان . بدو گفتند در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم

گفت معجونی ساخته ام از شش جزئی و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد .

گفتند :آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید .

گفت آری جزئی نخست اعتماد بر خدای است . عز و جل دوم آن چه مقدر است بودنی است .سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست چهارم اگر صبر نکنم چه کنم .پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم . پنجم آن که شاید حالی سخت تر از این رخ دهد ششم آن که از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت .

منتشر شده در تاریخ: ۱۹ تیر ۱۳۹۵
,