ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن خلاصه کتاب هر روز بیگانه تر از دیروز

قدر کتاب را بدانیم زیرا کتابی که به راحتی در دستان ما میاید و ما با گذاشتن چند ساعت وقت میتوانیم اطلاعات ان را بگیریم حاصل زحمت زمان بسیار زیادی است:

ده سال پیش ، وقتی” یوهان فراگوت “زمینی به نام “اِسپَرلُوس “خرید و به آن جا نقل مکان کرد ، خانه ی اربابی کهن سالِ رها شده ای بود با کوره راه های باغ.فراگوت معبد آن را ویران کرد و کارگاه نقاشی جدیدی بنا نمود .وی مدت هفت سال در آن جا سرگرم نقاشی بود. پسرش آلبرت را به مدرسه ی شبانه روزی فرستاد تا کم تر با او رو در رو باشد . خانه ی اربابی را به همسرش” آدله “و خدمت کاران واگذار کرد. او در همان کارگاه مانند مردان مجرّد می زیست.

“پی یر ” نام پسر کوچکشان بود که دلبر پدر و مادر  و تنها پل ارتباطی بین آن ها و کارگاه و خانه ی اربابی بود.

روزها گذشته بود تا یوهان توانسته بود تابلویی از رودخانه ی “راین” با قایق و ماهی گیر و نقشی از ماهی ها بکشد. پی یر معمولا به اتاق نقاشی پدر می رفت؛ ولی می گفت که هرگز نمی خواهد چون پدرش نقاش بشود ، بوی رنگ را دوست ندارد و سرگیجه می گیرد.

روزی” بورکهاردت “، یکی از دوستان فراگوت، از ناپل ایتالیا به آن جا آمد. هنر فراگوت را ستود و از شهرت او در میان مردم و روزنامه ها سخن گفت.دیدار آن ها خاطره انگیز بود. یوهان پس از مدت ها هم صحبتی یافته بود .او درباره ی نقاشی می گفت : «یک نقاش باید حسّاس باشد و از سوژه های تازه و مناسب، با لطافت و زیبایی خاصی تابلویی خوب بیافریند به گونه ای که هر بیننده ای را مجذوب کند .»

آلبرت در تعطیلات از مدرسه ی شبانه روزی آمد. او از پدر بیزار بود و شکایت نزد مادر می بُرد و می گفت که پدرش زندگی آن ها را با بی اعتنایی به باد داده است .آدله او را دلداری می داد.آلبرت و فراگوت برخوردی بسیار سرد با هم داشتند .

بورکهاردت ، به فراگوت  گفت که زنش را طلاق بدهد ؛ چون رابطه ی آن ها به زندگی زناشویی شبیه نیست . او افزود : «تو خوش  بختی را زندانی کرده ای. هر که امید داشته باشد، خوش بخت است. تو باید مانند مردی آزاد و خوش بخت  با دنیا رو به رو شوی .»

بورکهاردت می خواست پاییز به هندوستان برود .او از فراگوت نیز دعوت کرد و گفت که در آن جا می تواند با خیال راحت به نقاشی و شکار بپردازد .

پس از رفتن او فراگوت بار دیگر با تنهایی دست به گریبان شد ؛ تنهایی ای که سال ها و سال ها با آن زیسته بود. در میان افکار پریشانش ترکیبی بزرگ را ترسیم کرد : یک مرد و زن و کودکی که  جلوی آن ها به بازی مشغول بود. نه آن مرد شبیه خود نقاش بود و نه آن زن شبیه آدله؛ ولی شکل کودک همان چهره ی پی یر را داشت .

فراگوت درباره آلبرت با آدله صحبت کرد. پدر می گفت : «آلبرت می خواهد در همه ی زمینه ها استعداد نشان بدهد ؛ در حالی که می خواهد آقازاده باشد. انسان فقط در یک رشته ی هنری می تواند پیش رفت کند .»

یک روز آلبرت با اصرار زیاد به پدرش، پی یر را برای گردش با خود بُرد. دیر بازگشتند .پدر و مادر نگران بودند.آلبرت علاقه ای به برادرش نداشت .

از آن روز به بعد پی یر طراوت همیشگی اش را نداشت . دکتر بیماری او را عصبی تشخیص داد .فراگوت که نقاشی جدیدش را تمام کرده بود هیچ کسی را نداشت که آن را به وی نشان دهد و پی یر هم در بستر بود. سرانجام بر آن شد که آن را بفروشد و خرج سفر هند کند. با همسرش گفت و گو کرد و از رفتن گفت .آدله اندیشید و از تنهایی اش ترسید؛ ولی آلبرت با شنیدن این خبر خوش حال شد.و به پدر گفت : چه قدر خوب است که به سفر هندوستان می روی !

پی یر در خواب بود .پدر از سر و صورت او طرحی زد ؛ زیرا دوست نداشت در بیداری از وی طرحی بکشد. او هر روز درد و شکنجه ی کودکش را می دید اما نمی توانست کاری بکند .

فراگوت به آدله گفت که هر جا می خواهد می تواند برود ولی اسپرلوس به آن ها تعلق دارد . زن گفت : « پس این پایان اسپرلوس است .»

فراگوت از دکتر شنید که بیماری پی یر درمان ناپذیر است و فقط باید او را در سکوت و آرامش تقویت کنند .آلبرت که در خانه پیانو می زد به خواست مادر برای چند روز به مونیخ رفت .آدله فکر کرد که با رفتن شوهرش بی سر و سامان خواهد شد .تعطیلات آلبرت هم رو به پایان بود و پی یر با مرگ دست و پنجه نرم می کرد . زن دیگر نمی توانست همسر را از رفتن باز دارد.

سرانجام آن روز غم بار فرا رسید .پی یر ناباورانه جان سپرد. نقاش ، چهره ی او را کشید و در باغ به یاد خاطرات شیرین او برای نخستین بار سخت گریست .

فردای آن روز یوهان فراگوت-که دیگر دل بستگی ای به اسپرلوس نداشت – لوازم سفرش را بسته بندی کرد و راهی هند شد . او تنها هنر خود را داشت و چشم امیدش به آینده بود .

منتشر شده در تاریخ: ۲۱ تیر ۱۳۹۵
,