ایمیل خودتون رو وارد کنید تا هر شب جدید ترین آهنگ ها رو براتون ایمیل کنیم!

متن حکایت های پند آموز و کوتاه در یک نگاه

پنجره و آینه 

جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید در پشت پنجره چه می بینی ؟

آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد

بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید

در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی

خودم را می بینم

دیگر ,دیگران را نمی بینی ,آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند ,شیشه . اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی . این دو شی ء شیشه ای را با هم مقایسه کن .وقتی شیشه فقیر باشد ,دیگران را می بیند و به آن ها  احساس محبت می کند ,اما وقتی از نقره یعنی ثروت پوشیده می شود ,تنها خودش را می بیند .تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشم هایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری .

نرم کردن فولاد 

لاینل واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذران جوانی پر شور و شر تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سال ها با علاقه کار کرد ,به دیگران نیکی کرد ,اما با تمام پرهیزگاری ,در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد , یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد ,گفت واقعا عجیب است درست بعد از این که تصمیم گرفته ای مرد خداترسی بشوی ,زندگیت بدتر شده . نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود  تمام تلاش هایت در مسیر روحانی ,هیچ چیز بهتر نشده است .آهنگر بلافاصله پاسخ نداد . او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است .اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت ,پاسخ آهنگر این بود

در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید شمشیر بسازم .می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ی فولادی را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بی رحمی ,سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم و تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد .فولاد به خاطر تغییر ناگهانی دما ,ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم .یک بار کافی نیست .

آهنگر مدتی سکوت کرد و سیگاری روشن کرد و ادامه داد :

گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد .حرارت ,ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می اندازد .می دانم که از این فولاد هرگز تیغه ی شمشیری مناسب در نخواهد آمد .

باز مکث کرد و بعد ادامه داد :

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد .ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم ,انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .اما تنها چیزی که می خواهم این است ,خدای من از کارت دست نکش ,تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم با هر روشی که تو می پسندی ,ادامه بده هر مدت که لازم است ,ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن.

منتشر شده در تاریخ: ۲۲ تیر ۱۳۹۵
,